تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ××رئیس جمهور بی حزب××
با وضو وارد شوید.ناپاکان را به بهشت راهی نیست جز آنان را که توبه می کنند.

برای مولایم سید علی

 

              

کافران نمی فهمند معنی عشق رانمی فهمند این شور و شعف را در وجود ما نمی فهمند.هر نفس تو نفس ماست این را نمی فهمند. می خواهم برای تو بنویسم اینبار ای مولای من.برای تو که دیدنت و شنیدنت هستیم شده و دلیل زندگیم.

از عشق تو ای مهربانم آنقدر لبریزم که معنایش بر لبم نمی آید.ای کاش فدایت شوم ای کاش فدایت شوم و همه ی وجودم برای تو خاکستر گردد. ای عزیز مهربانم بگو که چرا با نام تو اینگونه منقلبم.این عشق از کجا می آید و در درون پر گناه من چه می کند؟ نور تو کجا و دل ما کجا!چگونه کافران این نورانیت تو را نمی فهمند. آه ای نائب آخرین خورشید به من بگو خورشید چگونه بود ؟می دانم که او را دیده ای و نور گرفته ای.وقتی که صدها بار شعر زیبایت را مرور می کنم نیک می فهمم که تو خورشید را دیده ای.

این چه عشقیست در وجود ما که با هر بیتت می گرییم و می سوزیم.برای ما تفسیر کن تک تک واژه هایت را.ما را تا مرز جنون ببر که در این بهشت زمینی ما هم دلبسته و جان داده ی مولای خراسانی خویشیم.آیا ما را در صف یارانت راه خواهی داد؟

 ما آواره ترینیم در انبوه عشاق تو و پرگناه ترین اما، اگر تو برانی با این عشق که در وجودمان دمیده شده چه کنیم و دیوانگیمان را به کجای عالم ببریم ؟ عشق به ولایت را از آغاز در وجود ما نهاده اند پس ببر دست ما را که پاک شویم و در خیابان راه رویم و فریاد عاشقیت را بلندتر از قبل سر دهیم.

 

سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم.......چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

 در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش.........چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

 لب باز نکردم به خروشی و فغانی..................من محرم راز دل طوفانی خویشم

 یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی ........عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

 از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم.............شرمنده جانا ز گران جانی خویشم

 بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر....افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

 هر چند دمی در پی دنیا نیم اما.....................دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

 شاعر:مقام معظم رهبری روحی فداک

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 12:30 | لینک  | 

 

خیلی وقته مطلبی نذاشتم و دلیل اصلیش این بود که اونقدر دچار ناراحتی هایی که موسوی ایجاد کرده بود و فکر به حال آینده کشور بودم که حرفم نمیومد.

موسوی موسوی موسوی...

نفرین بر تو موسوی....      

       

عمرم آنقدر زیاد نبوده که امثال تو را در این نظام مشاهده کرده باشم.عمرم آنقدر زیاد نبوده که بتوانم درک کنم که چگونه فردی در سن ۷۰ سالگی و در نزدیکی گودال گور اینچنین بی ترس از عذاب خدا جامه ی اهل بیت بر تن ناپاک خود کرده و دیوانه وار در پی قدرت جوانان کم سن و سال را به سمت گور هدایت می کند.

تا قبل از تو ندیده بودم و درک نمی کردم چگون بنی صدرها بنی صدر شدند و طغیان قدرت را در نهاد آدمی نمی فهمیدم.

آه موسوی که نسب اهل بیت را با خود یدک می کشی چه دلی از امام زمان خون کردی و اینک صدای دشمنان را خوب بشنو و به خود ببال که چگونه ایران را در اوج اقتدار جهانی به چنین حقارتی کشاندی و ناوهای اسرائیل خون آشام را در خلیج همیشه فارس نظاره کن که گستاختر از همیشه ایران ما را تهدید می کنند اما غم ما از آن ناوها نیست و دل ما از بانیان ایجاد این گستاخی خون است و اینکه این سبز پوش پلید امنیت ملی ما را به خطر انداخته و هنوز در خیابانهای ما راه می رود و باد در گلو می افکند.

موسوی به خود ببال که وقتی چنین کردی شیاطین جهان به تو درود فرستادند و تو اینک چه خوب در جمع آنان جا خوش کرده ای  اما...

اما دل ما از لباس سبزی می سوزد که چنین قداستش را نابود کردی و تو را به سیلی حضرت زهرا بشارت باد...

باور نمی کنم که در این دنیا و آن دنیا سیاه چهره و خوار نگردی و باور نمی کنم آنکه با نام اهل بیت و به اسم آنها بدترین لطمات را به نظامی که متصل به ظهور است زد به این راحتی و بی درد بمیرد و دیگران از مرگش عبرت نگیرند.

بی شک روزی برای کودکان این سرزمین ماجرای نامردان به ظاهر مرد را خواهم گفت و خواهم خواند که خدا با آنها چه کرد و با چه خواری ایران را ترک گفته و در گمنامی مردند.

وعده ی عذاب نزدیک است  

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 13:51 | لینک  | 

برداشت اول : آرزوی دست یافتنی یک سرباز مخلص ... 

                         

وقتی که داشت کلمات جناب آقای فتاح کنار هم می نشست ، نمهای اشک از گوشه چشمانم آرام آرام آهنگ باریدن به خود می گرفت .  او از آرزوی دیرین احمدی نژاد می گفت و از شهادت ....

می گفت ، چند وقت پیش که برای اداء احترام به زیارت مزار شهدا رفته بودیم ، حواسم به دکتر نبود و بر سر مزار هر یک از دوستان گذشته مان نحوه شهادتشان را مرور می کردیم .....

-          فلانی را یادت می آید آرزو داشت که  ...

-          این یکی گلوله به سینه اش خورد  ....

-          فلانی را یادت هست که می گفت دوست دارد چگونه به شهادت برسد ، آخرش هم ....

سکوت دکتر بیش از حد معمول شده بود ، به چشمانش نگاه کردم ....

چشمانش بهاری شده بود و حالش دگرگون ...

-          گفت فلانی من چنین شهادتهایی را دوست ندارم ....

-          فلانی از خدا خواسته ام و آرزو دارم که در  راه " اسلام و امام و میهنم "  بدنم  و تمام هستی و وجودم " پودر " شود و از بدن من و از وجود من حتی به اندازه ذره خاکستری نیز باقی نماند ....   

 برداشت آخر:تیتر آینده رسانه های دنیا ...

چه نسلهایی خواهند آمد که در آینده ، زندگی در کنار او را همانند شهدای بزرگی چون رجایی آرزو خواهند کرد . او آنزمان برایمان تصویر و الگویی روشن از منش حاکمان و مسئولان اسلامی را به یادگار گذاشته است و برای همیشه دولت معیار و شاخص برای سنجش حاکمان و دولتهای بعد از خود خواهد بود .

 روزگاری خواهد آمد که دولتها از پی هم خواهند آمد و مسئولان مختلف خواهند آمد و در تلاش و خستگی ناپذیری و شجاعت و اخلاص و ساده زیستی و استکبارستیزی و .. آنان را یادآور احمدی نژاد خواهند دانست ....

افکار و شخصیت احمدی نژاد روزگاری الگو و معیار خواهد شد ، همانطور که شهید بزرگوار رجایی پیش از او معیار و شاخص حاکمان انقلابی و اسلامی بود .

 احمدی نژاد آنچنان الگویی بی غش و شفاف را عرضه کرد که حضور امثال " کشمیری ها و بهزاد نبوی ها و .." در کنار او هر چند می توانند سنگ راه شوند اما هیچ گاه نخواهند توانست خیل دوستداران را از شیرینی مسیر و آرمان حاکمیت " انسان کامل" منصرف کنند ...

بیایید با هم لحظه ای چشمهای خود را ببندیم و این جمله را تصور کنیم ، که ...

در آن روز که خواهیم بود؟ چه خواهیم کرد؟ چه فیلم ها و سایت ها که در وصف او نخواهیم ساخت. چه مقاله ها و چه شعرها و چه کتاب ها برای سیره ی او نخواهیم نوشت. چه کنفرانس ها و چه همایش ها و چه یادواره ها و ...

براستی زندگی و مجاهدت در کنار مردی که رنگ و بویی از آرزوهایمان دارد بسیار شیرین است . بیایید همه با هم قول بدهیم در آن روز حسرت نخوریم . روزی که تیتر همه روزنامه هایمان و رسانه های دنیا این است که :

دکتر احمدی نژاد به شهادت رسید .....

 

بر گرفته از  وبلاگ http://faraj14.blogfa.com/post-16.aspx

گاهی یه مطلب اینقدر زیباست که سکوت بهترین و زیباترین  کلام دنیاست.

 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 18:10 | لینک  | 

آخه کجای دنیا این همه آدم نامزد می شه واسه رئیس جمهور شدن.

می گم چطوره یه امتحانم ازشون بگیرید هر کی نمرش بالاتر بود اون رو بکنید رئیس جمهور.

       

 

شنیدم سید خندان هم نزول اجلال فرموده اند!!!!خوش آمدید جناب خاتمی.

این انتخابات خیلی مهمه رفقا  می دونید چرا؟چون این جنگ   جنگ فرقانه.و امروز  روزیه که تمام جبهه ی باطل در برابر جبهه ی حق قامت راست کرده .

بچه ها امروز ما باید برای محبوب قلبهامون جناب دکتر محمود احمدی نژاد هر کاری که می تونیم بکنیم و هرگز نگیم یک رای دو رای ده رای چیزی رو تغییر نمی ده.یادمون نره که امام(ره)یه روزی فرمودند ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه.

توی این چهار سال من بهترین روزای زندگیم رو سپری کردم.با رئیس جمهوری محبوب که دل امام امت رو نسوزوند و احکام دینم رو زیر سوال نبرد.بچه ها ما واقعا با این آقا روزای پرهیجانی داشتیم ها.یادتونه؟

یادتونه موقعه ی گرفتن حکم  از رهبری چطوری خم شد و دست آقا رو بوسید؟ یادتونه وقتی پلمپ نیروگاهامون رو باز کرد و آمریکا و اسرائیل جدی جدی تهدید می کردن به حمله ی نظامی اما اون می خندید و می گفت من اصلا نگران نیستم؟یادتونه بحث هولوکاست چه دعوایی درست کرد؟یادتونه توی سازمان ملل وقتی می گفت اللهم عجل لولیک الفرج...چه حس خوبی داشتیم و چقدر بهش افتخار می کردیم؟یادتونه توی دانشگاه کلمبیا چه کولاکی کرد و چطوری حاله همشون رو گرفت؟یادتونه وقتی صنعتی شدن ساخت اورانیم غنی شده رو تو کشور اعلام کرد بغض گلوی هممون رو گرفته بود؟یادتونه وقتی که با زمزمه ی الله اکبرش ماهواره ی امید رفت فضا چه احساس غروری می کردیم و وقتی شنیدیم که ماهواره های روسیه و آمریکا واسه ی اولین بار توی تاریخ خوردن به هم چقدر خندیدیم؟یادتونه سفرای استانی رو و یادتونه دو بار تونستیم توی انبوه جمعیت ببینیمش و دست براش تکون بدیم؟یادتونه نویسنده شده بودیم و هر کدوممون چند تا نامه واسش می نوشتیم؟یا راستی یادتونه که می خواستن احمدی نژاد رو تو سیستان ترور کنن و محافظش شهید شد ؟یا وقتی تو عراق می خواستن بدزدنش آمریکایی ها؟

ما با خنده ها و شوخی های این آقا خندیدیم و با گریه ها و بغض هاش گریه و بغض کردیم.ما با این آقا دورانی داشتیم مگه نه؟یادتون که نرفته رفقا؟

رئیس جمهور عزیزم اینا می خوان ما دیگه صدای اللهم عجل لولیک الفرج..تو رو نشنویم .اینا می خوان از تو عبور کنند .اینا می خوان هر کسی غیر تو رئیس جمهور بشه.اما..اما..

قبل از اینکه تو رو ببینم و حرفات رو بشنوم شاید می تونستن اما دیگه مگه از روی جنازه های ما عبور کنند تا بتونن عدالت خدا رو به هم بزنن و کسی غیر تو رو که مناسبترین فرد در تمام عالم برای تکیه زدن به این مسندی رو رئیس جمهور کنن.

قبل از تو هرگز رئیس جمهوری رو ندیده بودم که بر دست مردمش بوسه بزنه و بگه که عاشقانه دوسشون داره.

آخ آقای دکتر من یکی که خیلی

دوصط دارم

دوثط دارم

دوسط دارم

دوثت دارم

 همه جوره دوست دارم.

وعده ی ما سال آینده

سفر استانی هشتم

 

 

 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 16:14 | لینک  | 

آماده شوید  مردم دنیا شما را می خوانم.نوری می آید از جانب کعبه .وا حسرتا به حال آنانکه ندیدند و نشنیدند.

برادر و خواهر عزیزم صدای تو از جانم گم نمی شود.

چه می توان کرد ای کاش کنارتان بودیم ای کاش فاصله ها ما را وادار به دیدن رنج شما نمی کرد و ای کاش غمهایت را به من می دادی.

می گویند راه قدس از کربلا می گذرد به تو قول می دهم روزی از کربلا خواهیم گذشت و اینبار اجازه نخواهیم داد که  یزیدیان بر جنازه ها پایکوبی کنند.

آه به راستی که تاریخ تکرار مکررات است .هر جا را که نگاه می کنم معاویه و ابوسفیان و یزید را می بینم و تو را معصومیت تو را و مویه ی سرد علی زمان را.

علی جان فرمان بده و ما را به جهاد بخوان به معصومیتت قسم ما وفای به عهد می کنیم و بر سر این پیمان جان می دهیم.

خدایا وفای به عهد کن و زمین را به مستضعفان بسپار .ما دیگر تاب انتظار نداریم ما دیگر تاب دیدن و کاری نکردن را نداریم .      

  ما دنیای اینگونه را نمی خواهیم.ما دنیای بدون حسین را نمی خواهیم ما  دنیای یزیدیان را نمی خواهیم  وقتی که حتی خانه ی مقدس تو نیز در دست مشروبخواران  بزدل و پست است .

 دوستان عزیزم این سایت دانشجویان استشهادیه برید و توش ثبت نام کنید که ولی امرمون گفته هر کی توی این راه کشته بشه شهید محسوب می شه

http://www.esteshhadi.com/

 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 18:11 | لینک  | 

 

 

پس از پياده سازي سياست اصلاحات ارضي وضع روستاها به مراتب بدتر از گذشته گرديد و روستائيان براي پيدا كردن لقمه اي نان فريب زرق و برق و ظاهر اغوا كننده شهرها را خوردند و شهرنشين يا به بيان دقيق تر "حاشيه نشين" شدند.

بر خانواده ما نيز در روستا بسيار سخت مي گذشت. با تولد من كه چهارمين فرزند خانواده بودم فشارها بيشتر شد. پدرم شش كلاس سواد داشت. او آهنگري زحمتكش و سرد و گرم چشيده و با ايمان بود و دين را به خوبي مي شناخت. در مسجد حضور پررنگي داشت و قرآن و احكام درس مي داد. اگرچه هيچگاه زرق و برق دنيا در چشم او ارزشمند نبود اما فشارهاي زندگي او را نيز يك سال پس از تولد من وادار كرد به تهران مهاجرت كند. در تهران محله پامنار را براي سكونت برگزيديم. براي دور شدن از فضاي به ظاهر مترقي و در واقع بي هويت آن روز تهران كه با فشار رژيم شاه ايجاد شده بود، پدرم خانواده ما را با مسجد و منبر آشنا كرد. من نيز كمي كه بزرگتر شدم و دوران كودكيم آغاز شد همراه خانواده با مسجد و روحاني آن آشنا شدم.

دوران دبيرستان من همراه با جشن هاي 2500 ساله شاهنشاهي بود. آن سالها فشار فقر بر اقشار محروم مضاعف شد بود. تحميل هزينه هاي سنگين جشنها و عيش و نوشهاي خاندان شاه و اشراف زادگان و مهمانان خارجيشان كمر مردم را مي شكست. تمام ملزومات اين جشنها با هواپيماهاي اختصاصي از اروپا به ايران آورده مي شد و شايد به توان ادعا كرد كه جشنهاي ننگين 2500 ساله شاه خائن پرهزينه ترين جشن تاريخ تمدن بشري بود.

بگذريم، در چنين شرايطي ديگر پتك و سندان پدر كفاف مخارج خانواده را نمي داد و من مجبور شدم براي كمك به خانواده و تامين خرج تحصيل در كارگاه يكي از همسايه ها مشغول به كار شوم و كانال كولر پرس بزنم. با وجود آنكه بسيار بازيگوش و پر جنب و جوش بودم اما از درس و مدرسه هم غافل نبودم و دانش آموز ممتاز محسوب مي شدم. از همان دوران بود كه به معلمي علاقه مند شدم و گاه و بيگاه براي دوستاني كه تقاضاي كمك داشتند در خانه يا مسجد كلاسهاي تقويتي برگزار مي كردم. سال آخر دبيرستان با چند كتاب تست و تلاش شبانه روزي مانند همه كنكوري ها و البته بي نصيب از كلاس هاي تقويتي كنكور خود را براي اين آزمون آماده كردم. قرار داشتن در بحبوحه جريان انقلاب و فعاليتهاي مبارزاتي پراكنده عليه رژيم شاه باعث نشده بود كه دچار ضعف تحصيلي شوم و با تلاش مضاعف سعي مي كردم تا در كنار فعاليتهاي اجتماعي و انقلابي آمادگي علمي خود را نيز همواره در حد مطلوب نگه دارم.

صبح روز امتحان كنكور مطمئن بودم كه رتبه ام تك رقمي خواهد بود اما تقدير چنان رقم خورد كه در جلسه امتحان دچار خونريزي بيني شوم. با اين حال رتبه 132 رياضي هم رضايت بخش بود و من توانستم در رشته مورد علاقه ام - مهندسي عمران - در دانشگاه علم و صنعت سه سال قبل از پيروزي انقلاب پذيرفته شوم.

 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 21:0 | لینک  | 

 49 روش برای مردم آزاری

۱: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم، رگه‌هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه


۲: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن

3: ورقهاي جزوه ۳۰۰ صفحه‌اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي‌پاتي بذارين، يه بر هم بزنين، بعد بهش پس بدين

 

۴: وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

۵: كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين

 

۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين

۸: توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين

۹: وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين

۱۰: از بستني فروشي بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه

۱۱: در يك جمع، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين

۱۲: به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين

۱۳: وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه‌هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين

۱۴: وقتي با بچه‌ها بازي فكري مي‌كنين سعي كنين از اونها ببرين

۱۵: موقع ناهار توي يك جمع، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين

۱۶: ايده‌هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين

۱۷: بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

۱۸: شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين

۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين

۲۰: وقتي كسي لباس تازه مي‌خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته

۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين

۲۲: روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين

۲۳: وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي‌بينين بگين چقدر پير شده

۲۴: وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي‌كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

۲۵: چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين

۲۶: بادكنك بچه ها‌رو بتركونين

۲۷: مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين

۲۸: وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي‌كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد

۲۹: بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين روش هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره

۳۱: ايميل‌هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

۳۲: توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنين

۳۳: هر جايي كه مي تونين، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش يا كفش دوستتون بهتره

۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

۳۵: نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

۳۶: دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

۳۷: عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

۳۸: پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

۳۹: با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

۴۰: شيشه هاي سس گوجه‌فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

۴۱: موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

۴۲: توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

۴۴: توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

۴۵: توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

۴۶: جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل‌ها رو عوض كنين

۴۷: يكي از پايه‌هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

۴۸: توي مهموني‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

۴۹: چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 7:49 | لینک  | 

 

امروز صبح وقتی مشغول  گشت و گذار در اینترنت بودم یک دفعه مامانم با خنده اومد و گفت دیدی؟گفتم چی رو؟و بعد در حالی که می خندید چگونگی پرتاب لنگه کفش بیچاره رو به بوش برام تعریف می کرد.

اما به نظر من لنگه کفش این وسط مظلوم واقع شده چرا که همه می گن چرا با فرق سر بوش برخورد نکرده اما به نظر من این از سیاست لنگه کفش بوده که با پرتابش خشم مسلمونا رو نشون داد اما به سر بوش نخورد چرا که اگه  می خورد دو حالت پیش میومد

1- ما رو محکوم به وحشیگری می کردند و بعد سوء استفاده و مظلوم نمایی های بوش زخمی.

2- لنگه کفش بیچاره به آنچنان خون کثیفی برخورد می کرد که با هیچ چیز و هزار تا واسطه هم نشه پاکش کرد و عملا غیر قابل استفاده می شد.

علاوه بر این همه دیدن با اون خبرنگار چه رفتاری شد .خبرنگاری که فقط گوشه ای از عواطف ملتش رو نشون داد و زیر مشت و لگد ناجوانمردانه ی مریدان بوش قرار گرفت.

آخ امام خدا بیامرزدت .تا همیشه اون سخنرانی  تاریخیت در مورد کاپیتولاسیون از خاطرم محو نمی شه.کجایی که ببینی یکی بدترش رو عراق امضا کرده. کجایی که نذاری و فریاد بزنی و جامعه ای رو به حرکت دراری.آخ امام اگه تو بودی اگه تو بودی..

نگاه تو ورای مرزها بود 

 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 20:16 | لینک  | 

وای خدا بازم امتحانا داره شروع می شه مثل همیشه منم و کوله باری از درسای نخونده.مهم نیست که چقدر وقت دارم نکتش اینجاست که در هر صورت شب امتحان یادم میفته درس دارم.آخه یکی نیست بگه باید حتما زور بالای سرت باشه تا درس بخونی!!!

          

اما این ایام سخت که میاد من رو یاد روزای خوش و سختی  هم می اندازه. یاد امتحانای ترم دوم دیپلم که همزمان شده بود با انتخابات ریاست جمهوری نهم.چقدر درسا فشار می اورد و چقدر من اون سال اذیت شدم.

از یک طرف سخنرانی های نامزدهای انتخاباتی واقعا دیدنی بود و از طرف دیگه این کشوری بودن امتحانا و سختیشون آدم رو تو بد شرایطی قرار می داد و منم که طبق معمول شب امتحانی بودم و کوله بارهای نخونده.اما همیشه هر طور شده خودم رو به سخنرانی های احمدی نژاد می رسوندم.

اون اوایل مطمئن بودم که می خوام به رفسنجانی رای بدم فکر میکنید دلیلم واسه این کار چی بود؟؟زیاد به مختون فشار نیارید چون نمی تونید حدس بزنید. دلیلم این بود که تصور می کردم با اومدن این شخصیت هر آنچه فساد طی هشت سال توی این مملکت ایجاد شده یک شبه از بین می ره.اما بعد از دیدن فیلم های تبلیغاتیش نظرم یا بهتر بگم تصورم از مسئله تغییر کرد و از طرف دیگه وقتی پای سخنرانی احمدی نژاد این شخصیت گمنام سیاسی که هیچوقت حتی اسمش رو نشنیده بودم نشستم فهمیدم که همه ی اون چیزی که دوست دارم رئیس جمهور کشورم داشته باشه توی این انسان خوابیده.اگه ازم بپرسن احمدی نژاد رو چطوری دیدی؟می گم:

مردی بسیار باهوش و باشعور و مذهبی و البته بسیار سخنور.

کمتر کسی می تونه پای سخنرانیهاش بشینه و میخکوب نشه.واقعا اغراق نمی کنم من و خونوادم که اینطوری بودیم.

خدا حفظش کنه آبروی ماست این آقا .اما دیگه ترم بعد نمی ذارم درسام رو هم  انباشته  بشه.ترم دیگه این بار مصادف می شه با انتخابات مردی که توی این سه سال و اندی حتی برای یک لحظه هم باعث نشد از رایی که بهش دادم پشیمون بشم و هر روز با افکارش خودم رو بیشتر ساختم.

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چندین سال باید بگذره تا افرادی مثل احمدی نژاد در یک کشور به دنیا بیان و روزگار اونها رو در مبدا قدرت قرار بده.ای کاش تا ابد رئیس جمهوران ایران کسانی مثل احمدی نژاد بودند. اونوقت من یکی دیگه تا ابد نگرانی نداشتم نه بابت خودم نه بابت نسل های بعد.اما افسوس که مردم همیشه دیر صالحان زمانشون رو می شناسن .

یا این صالحان را بعد از مرگشان درک می کنند یا بعد از تجربه ی یک حکومت فاسد.

 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 20:20 | لینک  | 

داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» نقل کردند:

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره‌ای نداشتیم.
همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم.
به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند.

بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟

گفتند:آری

گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه

بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود.

گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.»

فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.

سبزی کم‌فروش! . . . . بله.

سبزی خوب داری؟ . . بله.

خیلی خوب داری؟ . . . بله.

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.

سیب کال داری؟ . . . بله.

زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.

سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.

شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.


این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم.

پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»

 


 

نوشته شده توسط آرش کیانی در ساعت 8:51 | لینک  |